رزمنده های زخمی وآب نمک
افسران - رزمنده های زخمی در آب نمک (بخشی از کتاب نور الدین پسر ایران)

این بود شهامت مردان دیروز افسوس بعضی ازجوانان امروز پنبه درگوش کرده اند وصدای شکستن خط های مقدم فرهنگ غنی ایرانی رانشنوند وکار دشمن راساده کرده اند افسوس 

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعــت18:19 تــوسط امین ریاضی زاده |
سخاوت شهید مهدی زین الدین
افسران - زندگی به سبک شهدا

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعــت18:14 تــوسط امین ریاضی زاده |
عیدغدیر
 

sibFN9y_535

عید ولایت وامامت برشیفتگان مولا علی علیه سلام مبارک 

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعــت18:53 تــوسط امین ریاضی زاده |
کداممان حاضر است
افسران - حرف حسابــــ

افسوس امروز آتش گناه تن .روح وافکار ما رامی سوزاند افسوس امروز فقط بایادواره ازشهدا یادمی کنیم افسوس برای انتقال کار ارزشی شهدا کاری نکردیم . امروز اگر من نوعی یک کلیه ام رااهدا کنم به طور گسترده رسانه ای می شود ایثار کردم ولی هرگز اینگونه شهدا  رارسانه ای نکردیم انتقال ندایم کم کاری شد 

+ نوشته شـــده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعــت11:20 تــوسط امین ریاضی زاده |
بوسیدن پیشانی مادر
افسران - رسول مهربانی ها

چه مقام بالایی دارد مادر امیدوارم که دوستان این فرصت را ازدست ندهند 

+ نوشته شـــده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعــت11:14 تــوسط امین ریاضی زاده |
بدی کردیم
      

بدی کردیم"خوبی یادمان رفت

ز دل ها لایه روبی یادمان رفت

به ویلای شمالی خو گرفتیم 

شهیدان جنوبی یادمان رفت

+ نوشته شـــده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعــت18:18 تــوسط امین ریاضی زاده |
وحشت ازشیشه
 
وحشت ازشیشه
 


بیسیم چی، گوشی بیسیم را به دست حاج همت می‌دهد و می‌گوید: "باشما کار دارند." 
حاج همت، گوشی را می‌گیرد."همت ... به گوشم..." 

در همان لحظه، خمپاره‌ای زوزه‌کشان می‌آید. بازهم بیسیم چی می‌ترسد. صدای زوزه دلخراش خمپاره، بازهم دل او را فرو ریخته. 

خمپاره کمی دورتر منفجر می‌شود. صدای مهیب انفجار، پرده‌های گوش بیسیمچی را می‌لرزاند و زمین از موج انفجار مثل گهواره می‌لرزد. غباری غلیظ همراه با ترکش‌های داغ به طرف آن دو پاشیده می‌شود و همه این‌ها در یک چشم برهم زدن اتفاق می‌افتد. 

حاج همت بدون اینکه از جایش تکان بخورد، با لبخند به بیسیم چی نگاه می‌کند و به صحبت ادامه می‌دهد.   

بیسیم چی خودش را سفت به زمین چسبانده و با دو دست گوش‌هایش را چسبیده است. وقتی گردوغبار می‌خوابد، به یاد حاج همت می‌افتد. از جا برمی‌خیزد. وقتی حاج همت چشم در چشم او می‌دوزد، از خجالت سرش را پایین می‌اندازد و در فکر فرو می‌رود. او به ترس و دلهره خویش فکر می‌کند و به شجاعت حاج همت. 

او خیلی سعی کرده ترس را از خودش دور کند؛ اما نتوانسته. وقتی صدای سوت دل‌خراش خمپاره شنیده می‌شود، انگار کنترل بدن او از دستش خارج می‌شود. زانوهایش خود به خود شل می‌شود، قلبش به تپش می‌افتد و بدنش نقش زمین می‌شود.   

بیسیم چی خیلی با خود کلنجار رفته تا بر ترسش غلبه کند؛ اما هیچ وقت موفق نشده. یک بار دل به تاریکی بیابان سپرد تا ترس را برای همیشه در خود سرکوب کند. 

در بیابان، حاج همت را دید که در خلوت و تاریکی به نماز ایستاده. وحشت تنهایی، وحشت کمی نبود. او از حاج همت گذشت و این وحشت و تنهایی را آن قدر تحمل کرد تا صبح شد؛ اما بازهم ترسش نریخت. سرانجام تصمیم گرفت موضوع را با حاج همت در میان بگذارد؛ ولی هر بار که می‌خواست لب باز کند، شرم و خجالت مانع از این کار می‌شد.   

او حالا دیگر از این وضع خسته شده. دل به دریا زده،؛ سؤالی را که می‌بایست مدت‌ها پیش می‌پرسید، حالا می‌پرسد: "من چرا می‌ترسم؟ شما چرا نمی‌ترسی؟ راستش خیلی تلاش می‌کنم که نترسم؛ اما به خدا دست خودم نیست. مگر آدم می‌تواند جلوی قلبش را بگیرد و تند تند نزند؟ مگر می‌تواند به رنگ صورتش بگوید زرد نشو؟ اصلاً من بی‌اختیار روی زمین دراز می‌کشم. کنترلم دست خودم نیست..." 

پیش از آنکه حرف‌های بیسیمچی تمام شود، حاج همت که گویی از مدت‌ها قبل منتظر چنین فرصتی بوده، دست می‌گذارد روی شانه او و با لبخند و مهربانی می‌گوید: " من هم یک روزی مثل تو بودم. ذهن من هم یک روزی پر بود از این سؤال‌ها. اما سرانجام امام جواب همه سؤال‌هایم را داد." 

بله...امام خمینی!

اوایل انقلاب بود و هنوز جنگ شروع نشده بود. یک روز با چند تا از جوان‌های شهرمان رفتیم جماران و گفتیم که می‌خواهیم امام را ببینیم. گفتند الان نزدیک ظهر است و امام ملاقات ندارند. خیلی التماس کردیم. گفتیم: از راه دور آمده‌ایم. 

به هر ترتیب که بود ما را راه دادند داخل. تعدادمان کم بود. دورتادور امام نشسته بودیم و به نصیحت‌هایش گوش می‌دادیم که یک‌دفعه ضربه محکمی به پنجره خورد و یکی از شیشه‌های اتاق شکست.   

از این صدای غیرمنتظره، همه از جا پریدند؛ به جز امام.   

امام در همان حال که صحبت می‌کرد، آرام سرش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد. هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت و از جا بلند شد... همان جا بود که فهمیدم آدم‌ها همه‌شان می‌ترسند؛ چرا که آن روز در حقیقت همه ما ترسیده بودیم.   

هم امام ترسیده بود و هم ما.

امام از دیر شدن وقت نماز می‌ترسید و ما از صدای شکستن شیشه. او از خدا می‌ترسید و ما از غیر خدا. آنجا بود که فهمیدم هرکس واقعاً از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمی‌ترسد ... و هرکس از غیر خدا بترسد، از خدا نمی‌ترسد.   

بیسیم چی مشتاقانه به حرف‌های حاج همت گوش می‌دهد و به آن فکر می‌کند: حاج همت موقع نماز آن‌چنان زانو می‌زند و آن چنان گریه می‌کند که گویی هر لحظه از ترس، جان خواهد داد؛ اما موقع انفجار مهیب‌ترین بمب‌ها، خم به ابرو نمی‌آورد!

+ نوشته شـــده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعــت7:40 تــوسط امین ریاضی زاده |
یوسف زهرا
 افسران - رد پیشانی

 یوسف از جرم زلیخا گر به زندان می رود

یوسف زهرا ببین از جرم ما حبس ابد گردیده است

 

 

 

 

+ نوشته شـــده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعــت18:38 تــوسط امین ریاضی زاده |
عرفه
روزعرفه راخدمت دوستان تبریک می گویم دعاهایتان قبول امیدوارم ماراازدعاهایتان فراموش نکرده باشید

افسران - وعده عشاق خسران زده‌ی ماه خدا...

+ نوشته شـــده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعــت18:30 تــوسط امین ریاضی زاده |
دهم شهريور سالروز شهادت سرباز امام زمان (عج)

 

كاوه در كردستان

علي‌رغم اينكه براي آموزش نيروها اهميت بالايي قائل بود و مسوول مستقيم او زياد تمايل نداشت وي را (كه از مربيان دلسوز و قوي محسوب مي‌شد) به جبهه اعزام كند، اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتي بود تا رودرروي دشمن قرار گيرد و در صحنه‌هاي كارزار انقلاب و ارزش‌هاي آن عملاً دفاع كند. بنابراين در اولين فرصت با جلب رضايت فرمانده پادگان به ديار كردستان (كه در آن زمان توسط گروهك‌ها و عناصر ضدانقلاب دچار مشكلات و آشوب شده بود)، عزيمت كرد.

نقش كاوه در تيپ ويژه شهدا

به دنبال عمليات سرنوشت‌ساز نيروهاي سپاهي در محورهاي مختلف كردستان و همزمان با تشكيل تيپ ويژه شهدا (كه فرماندهي آن بر عهده شهيد ناصر كاظمي بود) كاوه به عنوان فرمانده عمليات اين تيپ انتخاب شد. پس از مدت كوتاهي از فعاليت او در اين مسووليت (كه با آزادسازي بسياري از مناطق همراه بود) آوازه تيپ ويژه شهدا، آنچنان ضدانقلاب‌ها را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست دادند و در مقابل هر يوريش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و مي‌دانستند كه مقاومت در مقابل اين يگان جز خسارت و نابودي ثمري نخواهد داشت.آزادسازي سد بوكان و جاده ‌٤٧ كيلومتري آن، آزادسازي جاده صائين‌دژ به تكاب، پاكسازي منطقه كيلر و اشتوزنگ ،آزادسازي محور استراتژيك پيرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزيت و نقطه ثقل ضدانقلاب به شمار مي‌آمد و منجر به انهدام مركز راديوئي آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزي منطقه «آلواتان» و آزادسازي زندان دوله‌تو و هلاكت بيش از ‌٧٥٠ نفر از ضدانقلاب شد،از جمله نبردهاي تهاجمي بود كه توسط شهيد كاوه و همرزمانش در تيپ ويژه شهدا طرح‌ريزي و به اجرا گذاشته شد. تعداد عملياتي كه بوسيله كاوه عليه ضدانقلاب فرماندهي شد آن قدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اين مختصر ميسر نيست.

نحوه شهادت

دهم شهريور ماه ‌١٣٦٥، روزي است كه روح اين سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقيه‌الله الاعظم(عج) در عمليات كربلاي ‌٢ بر بلنداي قله ‌٢٥١٩ حاج عمران به پرواز درآمد، دل صخره و كوه، ياد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت كرد. آن روز، كاوه مزد جهاد را كه شهات بود، دريافت كرد و به بارگاه عزالهي فراخوانده شد.

روحش شادويادش گرامي باد اقتدار پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي ايران مرهون خون شهداي هم چون كاوه است 

 

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعــت22:28 تــوسط امین ریاضی زاده |
دعاکنید
افسران - دعا کنید ...

+ نوشته شـــده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعــت11:55 تــوسط امین ریاضی زاده |
شهیدان ازدست نمی روند

افسران - شهیدان از دست نمی روند به دست می آیند

+ نوشته شـــده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعــت11:55 تــوسط امین ریاضی زاده |
بالاتر ازبهشت چه داري؟

افسران - خواهش میکنم یکم تفکر ...

دستش  داد تامابادستانمان كليك روي گناه نكنيم پايش دادتا ما پايمان روي مين گناه نرودمواظب باشيم بازبانمان وكردارمان دلشان راخون نكنيم اينان مردان ديروز وكوه صبر واستواري امروز كشورمان هستند

+ نوشته شـــده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعــت19:22 تــوسط امین ریاضی زاده |
پیمان آسمانی
افسران - معیارهای ائمه برای انتخاب همسر

سالروز پیمان زناشویی وآسمانی مولای متقیان وبانو فاطمه زهرا(س) برعاشقان ولایت وامامت مبارک باد

 

+ نوشته شـــده در شنبه پنجم مهر 1393ساعــت14:4 تــوسط امین ریاضی زاده |
خاک ایران

افسران - شهدا شرمنده ایم

اینگونه است که خاک ایران ومناطق جنگی مقدس شده کربلا اینگونه تکرار شده مواظب باشیم روی خاکی پا می گذاریم که به خون شهدا آغشته است باگناه آن راآلوده نکنیم به خدا مدیون هستیم مدیون خون شهدا

+ نوشته شـــده در شنبه پنجم مهر 1393ساعــت13:59 تــوسط امین ریاضی زاده |
تسلیت

http://www.dl2.mobfa.org/Autumn-90/1_imamjavad_png__12_.png

شهادت مظهر جود و سخا و علم و معرفت، امام جواد(ع) تسلیت و تعزیت.

 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعــت22:52 تــوسط امین ریاضی زاده |
به وصیت شهدا عمل نکردیم
افسران - تدبیری دیگر از دولت تدبیر!!!!

پوشش نامناسب یک زن در حضور وزیر ارشاد

اختتامیه پانزدهمین جشنواره بین‌المللی تئاتر عروسکی

 یادمه برادراسیر ایرانی بازن خبرنگار خارجی مصاحبه نکرد چون حجاب نامناسب داشت واین بیت راخواند ای زن ازفاطمه (س) به تواین گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است وآقای وزیر اینجا ایران است وتو....

خواهرم سیاهی چادر توازسرخی خون من با ارزش تر است (وصیت شهدا)

مصداق جنگ نرم . دشمن خوب وارد شده ماغفلت کردیم 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعــت22:38 تــوسط امین ریاضی زاده |
محرم
 

افسران - دلم برای

برمشامم می رسد هرلحظه بوی کربلا             ترسم بماند بردلم آرزوی کربلا

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعــت22:32 تــوسط امین ریاضی زاده |
خلوص شهید بابایی
ماجرای شهیدعباس بابایی و استاد زن آمریکایی
 در سال 1348 وارد نیروی هوایی شدم . در بدو ورود می بایستی یک سری آموزش ها را در نیروی هوایی می دیدیم که از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود... ایشان شخصیت خاصی داشتند واز همه متمایز بودند. در آن دوران بیشتر استادان زن بودند از جمله استاد کلاس زبان که یک زن آمریکایی بود. این استاد زبان برای اینکه فرهنگ مبتذل غرب را رواج دهد،به دانشجویان پیشنهاد شرم آوری داد که، اگر کسی امتحان پایان ترم را 20 بگیرد من یک شب با او خواهم بود. بعد از اعلام نمرات عباس ازهمه نمره اش بیشتر بود او امتحان را 19 گرفته بود. من برگه او را که دیدم تعجب کردم زیرا او یک کلمه ساده را غلط نوشته بود . و آن استاد هم به عباس گفت: تو عمدأ این کلمه را غلط نوشته ای تا با من نباشی. آنجا بود که من به عظمت روحی عباس پی بردم. ایشان با این کار درس تقوا و عفت و بزرگواری را به دیگران آموخت... راوی:((عظیم دربند سری))یکی از دوستان قدیمی شهید بابایی.

من که درمقابل خلوص شهید بابایی سرتعظیم فرود می آورم شهید بابایی درجه های علمی وتقوایی بالایی داشتند ورمز ماندگاری ایشان همان خلوص بود( روحش شاد ویاد گرامی)

 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعــت22:20 تــوسط امین ریاضی زاده |
ماه مهر

ماه مهر وشکوفایی دوباره غنچه های تعلیم وتربیت برهمکاران محترم خودم ودوستداران علم وادب مبارک

+ نوشته شـــده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعــت13:17 تــوسط امین ریاضی زاده |