لاله واژگون
 
http://forum.hammihan.com/user_images/10_01_2013/22508.png
اگر دلت شکست جای هست که باهاش درد دل کنی کمکت کند ومشکل را برطرف شک نکن دلت که آماده باشد کافی است
[ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 14:41 ] [ امین ریاضی زاده ]
طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد... 

یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو  پیچیده شده بود را بر دامن داشت, معلوم بود که شهید دراز کش مجروح شده بوده است. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است...

 پدری سر پسر را به دامن گرفته است...

شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است اهل روستای باقر تنگه بابلسر...کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کردیم.......

 

 

[ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 14:37 ] [ امین ریاضی زاده ]

 22بهمن : در روز 22 بهمن 1357، تاريخ نهضت اسلامي مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) به نقطه عطف خود رسيد. در روز 22 بهمن سرانجام مبارزات مردم مسلمان به بار نشست و پادشاهي 2500 ساله و ظلم و استبداد بيش از 50 ساله رژيم پهلوي در ايران، ريشه كن شد و به خواست الهي حكومت جمهوري اسلامي تأسيس شد.

 

[ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 14:27 ] [ امین ریاضی زاده ]
رضا رمضاني رزمنده دفاع مقدس خاطره‌اي از اين دوران نقل کرده است: در جبهه قسمت تعميرگاه کار مي‌کردم. چون هواي جنوب خيلي گرم بود، صبحِ زود تا ظهر کار مي‌کرديم، ظهر هم مي‌رفتيم استراحت. يک روز ظهر تو هواي گرم يه بسيجي جواني اومد و گفت: «اخوي! خدا خيرت بده. ما عمليات داريم. ماشين ما رو درست کن برم.» گفتم: «مرد حسابي! الان ظهره، خسته‌ام برو فردا صبح بيا.» با آرامش گفت: «اخوي! ما عمليات داريم، از عمليات مي‌مونيم.» منم صدامو تند کردم و گفتم: «برادر! من از صبح دارم کار مي‌کنم. خسته‌ام، نمي‌تونم. خودم يه ماهه لباس دارم هنوز وقت نکرده‌ام بشورم.» گفت: «بيا يه کاري کنيم. من لباساي شما رو بشورم، شما هم ماشين منو درست کن.» منم برا روکم‌کني، رفتم هرچي لباس بود مال بچه‌ها رو هم برداشتم، گذاشتم جلوي تانکر و گفتم: «بيا بشور.» ايشون هم آرام بادقت لباس‌ها رو مي‌شست. منم برا اين‌که لباسا رو تموم کنه، کار تعمير رو لفت دادم. بعد از تموم شدن لباسا، اومد گفت: «اخوي! ماشين ما درست شد؟» ماشين رو تحويل دادم. داشت از محوطه خارج مي‌شد که با مسئولمون برخورد کرد. بعد پياده شد و روبوسي کردن و همديگه رو بغل کردن! اومدم داخل سنگر، به بچه‌ها گفتم: «اين آقا از فاميلاي حاجيه. حاجي بفهمه پوستمونو مي‌کنه!» حاجي اومد داخل. سفره رو انداختيم. داشتيم غذا مي‌خورديم. حاجي فهميد که داريم يه چيزي رو پنهان مي‌کنيم. پرسيد: «چي شده؟» گفتم: «حاجي! اوني که الان اومد، فاميلتون بودن؟» حاجي گفت: «چطور نشناختين؟ ايشون مهدي باکري فرمانده لشکر بودن...»
برگرفته از کتاب «خداحافظ سردار»

[ دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 13:0 ] [ امین ریاضی زاده ]

یک روز نسیم خوش خبر می آید

یک روز نسیم خوش خبر می آید        بس مژده به هر کوی و گذر می آید

 عطر گل عشق در فضا می پیچد               می آیی و انتظار سر می آید

[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:26 ] [ امین ریاضی زاده ]

[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:20 ] [ امین ریاضی زاده ]


ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

  درره عشق جگر دارتر از صد مردیم

هرزمان بوی خمینی به سر افتد مارا

  دور سید علی خامنه ای میگردیم

[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:17 ] [ امین ریاضی زاده ]
 

ثامن تم : ای شهید....

گفت فحشا در کجا آید پدید؟؟؟

گفتمش در کوچه های بی شهید...
 
[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:6 ] [ امین ریاضی زاده ]
تصویری بی نظیر از پارک جنگلی و دریاچه عباس آباد-بهشهر

[ یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:32 ] [ امین ریاضی زاده ]
امام صادق (ع) فرموده اند:

مصلحت زن مسلمان نیست که روسری و پیراهن نازک بپوشد.

[ یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:23 ] [ امین ریاضی زاده ]

  حجاب  این نوع پوشش برای زنان ممنوع است!

حجاب برای زنان، از سویی زمینه انحرافات اخلاقی را کم می‎کند و از سویی به زن امنیت و آرامش و مصونیت می‎بخشد. شواهد متعددی از قرآن کریم حاکی از این نکته است که در جامعه عرب قبل از اسلام، زنان برای حضور در اجتماع، پوشش مناسب و مطلوبی نداشتند. نهی قرآن از متابعت از آن الگو و دستورات اصلاحی برای پوشش زنان، از برخی نقص ‎ها و کاستی ‏ها در پوشش زنان آن دوره و فاصله آن با پوشش مورد نظر اسلام حکایت دارد. چنانکه برخی تاریخ‏ پژوهان نیز این نکته را تأیید می‎کنند.

  در قرآن کریم آمده است که بر زنان واجب است که همچون روش جاهلیت نخستین، ظاهر نشوند و خود نمایی نکنند (احزاب: 33) و باید زنان به وسیله مقنعه و چارقد سینه و گردن خود را بپوشانند و زینت خود را آشکار نکنند مگر برای شوهران و پسران و سایر افراد محارم خود (نور: 31) و ای پیامبر (ص) به همسران و دخترانت و زنان مومنان بگو: خود را با پوشش اسلامی بپوشانند (احزاب: 60).

 بر این اساس یکی از اموری که در گفتار ائمه اطهار (ع) مورد تاکید قرار گرفته است، اجتناب از پوشیدن لباس نازک می باشد، چنانکه در این باره امام علی (ع) می فرمایند: عَلیکم بالصَفیق فَان من رق ثَوبه رق دینه؛ بر شما (ای زنان) لازم است لباس ضخیم بپوشید، زیرا هر کس لباسش نازک باشد دینش نیز مانند لباسش نازک و ضعیف می شود.

همچنین فاطمه دختر قیس می گوید: رسول خدا (ص) فرمود: خوشم نمی آید روسری از سرت بیافتد یا لباس از ساق هایت کنار رود و مردان تو را ببینند.

 

[ یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:22 ] [ امین ریاضی زاده ]
 
 
خانم « صنم امیدی » پیر زن عشایر و پرکار ملكشاهی همچون سادگی اش ، خاطره ای را از شهید « احمد کشوری » روایت می کند.

 حماسه جاوید دفاع مقدس سرشار از خاطراتی است که حافظه تاریخ را پر از غرور و افتخار کرده است. در این راستا بلاشک انتقال مفاهیم پرمغز دفاع مقدس ، مرهون راویانی است که با فصاحت و بلاغت خود ، چراغ تابناک مهر و مجاهدت را برافروخته و بیرق آزادی و ظفر را بر بام ایران اسلامی به اهتزاز درآورده اند. در این بین اما ، خانم « صنم اميدي » که پیر زنی عشایر و پرکار از ديار شجاعان،ملكشاهي است ، همچون سادگی اش ، خاطره ای را از شهید « احمد کشوری » روایت می کند که ابعاد دیگری از اخلاق و نوعدوستی را در عرصه کار زار دفاع مقدس به رخ می کشاند.

وی می گوید : به واسطه شغل دامداری در منطقه مهران سکونت داشتیم . جنگ و شرایط بسیار بدی که بر ما تحمیل شده بود ، باعث گردید، تا در غارها زندگی کنیم و همین امر سبب بیماری دخترم که شش ماه داشت ، شده بود.
دسترسی به بیمارستان و مراکز بهداشتی در آن شرایط ، برایمان امکانپذیر نبود. از اینرو ،هر لحظه که می گذشت ، بچه ام را یک قدم به مرگ نزدیکتر می کرد.
کلافه شده بودم و از اینکه کاری از دستم بر نمی آمد ناراحت بودم و با ناراحتی دخترم ذره ذره آب می شدم. با وخیم شدن حال دخترم ، از سر ناچاری به اتفاق شوهرم عازم مقر توپخانه ارتش که همسایه ما بود شدیم ، اما در جواب گفتند که اینجا توپخانه است و دوا و دکتر وجود ندارد.
ناامید، در حین برگشت، هلی کوپتری که برای بازدید و شناسائی جبهه آمده بود ، کنار مقر توپخانه زمین نشست. خوب که دقت کردیم ، سه نفر از هلی کوپتر پیاده شدند.
بعدا که برایمان گفتند ، استاندار وقت ایلام بود و شهید شیرودی و شهید احمد کشوری. وقتی نزدیک آمدند ، تعجب کردند و گفتند که شما وسط خط مقدم جبهه چه می کنید؟ گفتیم که اینجا محل زندگی ماست و نمی توانیم آنرا ترک کنیم.
وقتیکه بچه را در آن وضعیت دیدند و از نیت حضور ما آگاه شدند،استاندار که اسمش را نمیدانم گفت : حاضرید که شما را بفرستم بیمارستان؟وقتی اعلام آمادگی کردیم،مارا به شهید احمدکشوری سپرد تا به درمانگاه شهر ارکواز ملکشاهی برساند.
استاندار و شهید شیرودی در مقر توپخانه مشغول شدندومابه اتفاق شهید احمد کشوری به طرف بهداری پرواز کردیم .
اولین بار بود که ما سوار هلی کوپتر شده بودیم و از این رو برایمان لذت خاصی داشت. دیدن زمین از بلندای آسمان ، حس پرواز را به ما می داد . مخصوصا مناطقی را که در آن زندگی می کردیم و اینک برای اولین بار تصویری متفاوت را از آنها می دیدم. یک لحظه غمهایم را فراموش کرده بودم .
وقتی شهید کشوری متوجه ذوق زدگی ما شده بود و این مساله را خوب فهمیده بود ، با لبخندی به ما گفت : دارید لذت می برید؟
تپه ماهورها ، پستی و بلندیها و آبادیها را پشت سر گذاشتیم و یک لحظه متوجه شدیم که مسیر را اشتباه می رود. وقتی شهید کشوری متوجه صحبتهای ما شد ، گفت : چیزی شده ؟ گفتم : این مسیری که می روید ، به سمت ایلام است و شهر ارکواز را جا گذاشتیم .
گفت : من مسیررا نمی دانم و با شوخ طبعی خاصی به شوهرم گفت : اگر می خواهید برگردیم ، بیا و این شاسی قرمز رنگ را فشار بده . شوهرم که بسیار ساده و صمیمی بود باورش شد. رفت و شاسی را فشار داد و هلی کوپتر چرخید و در نیمه راه به سمت شهر ارکواز برگشتیم .
با زمین نشستن هلی کوپتر در ارکواز ، شهید احمد ، سریع به طرف بچه آمد و او را بغل گرفت و قبل از اینکه ما پیاده شویم او را به اورژانس برد.
وقتی داخل رفتیم ، دیدیم که شهید کشوری قنداقه بچه را روی تخت درمانگاه باز کرده و برای دکتر که مشغول معاینه بود صحبت می کرد. پس از پذیرش و رسیدگی اولیه ، بر اساس رای دکتر ، لازم شد که دخترم برای مدت بیشتری تحت مراقبت پزشکی قرار بگیرد.
حالا ما مانده بودیم و زندگی بسیار سختی که باید من و شوهرم به لطف خدا آنرا اداره می کردیم . چرا که مابقی خانواده بدون سرپرست،در غار، و دنبال گله در کوه و بیابان آواره بودند ومن ونوزادم در بیمارستان.
فاصله ارکواز تا منطقه جنگی « گِردَل » هم نسبتا زیاد بود و ماشین به راحتی در آن رفت و آمد نداشت . از طرفی شوهرم هرچه سریعتر باید خودش را به بچه ها می رساند. اینجا بود که شهید کشوری پای پیاده ، درسطح شهر ارکواز ، به دنبال ماشینی می گشت تا شوهرم را راهی منزل کند.
بعد از تلاش فراوان ،او را با وانت نیسانی که برای رزمندگان در منطقه « گِردَل » نان و آذوقه می برد ، همراه کرد و خود به دنبال ادامه ماموریتش به آسمان پرواز کرد.
با گذشت تقریبا دو هفته از ماندن در بیمارستان و پیگیریهای پزشکی به جمع خانواده برگشتم .
از آن به بعد ، هلی کوپتر احمد برایم پرنده ای آشنا بود ، به گونه ای که هرو قت از آسمان محل سکونتمان به طرف جبهه می رفت ، برایش دعا می کردم و می گفتم « نام خدا » این هلی کوپتر احمد است ، خدا نگهدارش باشد.
این حالت به گونه ای بودکه ارتباط عاطفی عمیقی با صدا و دیدن هلی کوپترش برایم ایجاد شده بود .
مدتی به همین شکل گذشت . در یکی از روزها دو هلی کوپتر که به طرف جبهه می رفتند ، از بالای سرمان گذشتند . احمد کشوری بود و یکی دیگر. طبق معمول با سلام و صلوات بدرقه شان کردم و گفتم که این هلی کوپتر احمد است که به من وبچه ام در آن شرایط سخت و ماموریت کاری ، لطف کرده است .
دقایقی که گذشت ، طبق معمول منتظر برگشتشان بودم. اما در عین ناباوری دیدم که تنها یکی از هلی کوپترها برگشت . خوب که دقت کردم،دیدم هلی کوپتری که برنگشته ، هلی کوپتر احمد است .
انگار زمین و زمان دور سرم می چرخید . دعا می کردم که اتفاقی نیفتاده باشد . مهر مادر و فرزندی اش به دلم نشسته بود و نمی توانستم به راحتی بپذیرم که اتفاقی برایش افتاده باشد. در میان این واگویه های تلخ ، اوقاتی را سپری کردم که هیچوقت فراموش نمی کنم. تا اینکه خبر رسید که هلی کوپتر احمد کشوری را زده اند و خودش نیز شهید شده است . برایم خبر بسیار تلخ و شکننده ای بود . به فاصله ده تا پانزده روز از شهادت شهید احمد ، دخترم نیز فوت کرد و او هم به آسمان پر کشید.
پس از طی گذشت مدتی خبر تلخ دیگری مرا آزرده خاطر کرد و آنهم چیزی نبود جز خبر شهادت شهید شیرودی.
به هر حال آن ایام گذشت ، اما چیزی که هیچوقت آنرا فراموش نمی کنم ، ایثار و فداکاری و مهر ورزی شهید احمد کشوری است که در آسمان دلم جای گرفته است . به همین خاطر هر جمعه برایش فاتحه می خوانم و از خدا برایش طلب مغفرت و عزت بیشتر می کنم و تا زنده ام چشمانم را در آسمان به دنبالش می چرخانم. روحش شاد و یادش گرامی باد.

[ جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 22:45 ] [ امین ریاضی زاده ]

اس ام اس ویژه میلاد پیامبر (ص) و امام جعفر صادق (ع) 93

 

[ دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:53 ] [ امین ریاضی زاده ]

http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2011/02/veladate-payambar.jpg

مـــــژده ایـــدل کــه مـهــیــن آیـت یــزدان آمــد

مــشــعــل راه هـدا خـتــم رســـولان آمـد

تـا زنـــده پـــرچـــم تــوحـیــد بـهـر بـــام و دری

بـهـر نــابـودی اصــنـــام شــتــابـان آمــد

مـسـلـمـیـن را بـده از قـول خــــداونـــد نــویـــد

اشــرف خـلـق جـهـان نـیـر تــابـــان آمـد

 

[ دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:51 ] [ امین ریاضی زاده ]

یه موتور گازی داشت که هرروز صبح وعصر سوارش می شد وباهاش می آمد مدرسه وبرمی گشت یک روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود ومی رفت ، رسید چراغ قرمز .ترمز زدوایستاد.یه نگاه به دوربرش کرد وموتورش را زد روجک و رفت بالای موتور وفریادزد: الله اکبر الله اکبر...... هرکی آقا مجید را نمی شناخت غش غش می خندید ومتلک می انداخت وهرکی می شناخت مات ومبهوت نگاهش می کردکه این مجید چش شده ؟قاطی کرده  چرا؟! خلاصه چراغ سبز شد وماشین ها راه افتادن ورفتن وآشنایان آمدن سراغ مجید که آقا مجید ؟ چطور شد یهو ؟حالتون خوب بود که ! مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت وگفت : مگه متوجه نشدید ؟ پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود عروس بی حجاب نشسته بود ورانندگان نگاهش می کردن من دیدم توروز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون ازاون خانم پرت شه دیدم این بهترین کاره ! همین

برگی ازخاطرات :شهید مجید زین الدین

[ چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ ] [ 15:1 ] [ امین ریاضی زاده ]
اسرای ایرانی اسیر ایرانی که موش ها بدنش را خوردند!

توی اسارت، عراقی ها برا تضعیف روحیه ی ما فیلم های زننده پخش می کردند.

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ

ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ...
 
ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ،

ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ

ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ داخل چاله فقط سرش پیدابود،

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ

ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ،

ﺧﯿﻠﯽ دنبال بودیم ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺩﯾﺸﺒﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ.

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﻋﻠﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻤﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﺷﺪ

ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﻮﺷﻬﺎﯼ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺧﻮﺍﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ،

ﻣﻮﺷﻬﺎ ﺣﺲ ﺑﻮﯾﺎﺋﯽ ﻗﻮﯼ ﺩﺍﺭﻥ

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﻬﺶ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﮔﻮشت ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ.

ﻋﻠﺖ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﺵ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ

ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
اینطوری شهید دادیم و حالا بعضیامون راحت پای کانالهای ماهواره نشستیم وصحنه های زننده رو تماشا میکنیم وگاهی با خانواده هم همراهی می کنیم ونمی دانیم یه روز همان شهيد رو می آرن تا توضیح بده به چه قیمتی چشم خود رو از گناه حفظ کرده وغصه ی دوستان هم اسارتی خود رو داشته وشهادت رو بجون خریده تا خود ودوستانش مبتلا به دیدن صحنه های زننده نشن...

*وصیتنامه شهید مجید محمودی*

[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 11:13 ] [ امین ریاضی زاده ]

 

«اگر تیر دشمن  جـــــــــــســـــــــــم شهدا را شکافت»
 
«تیر بـدحـجـابـی تــو قـــــــــــلـــــــــــب شهدا را میدرد»

.

 

 

 

 

[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:50 ] [ امین ریاضی زاده ]

خشکم زد! گفتم: دخترم این چه دعاییه؟
گفت: آخه بابام موجیه!
گفتم: خوب انشاالله خوب میشه، چرا دعا کنم شهید بشه؟
آخه هروقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو و مادر و برادر رو کتک میزنه! امامشکل ما این نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه چه کاری کرده. شروع میکنه دست و پاهای همه مون را ماچ میکنه و معذرت خواهی میکنه. حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم. حاجی دعا کنید پدرم شهید بشه و به رفیقاش ملحق بشه...
برای سلامتی تمامی جانبازان  عزیز و خانواده های ایثارگرشان «صلوات»

 

[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:45 ] [ امین ریاضی زاده ]

 

مبادا رنگ به رنگ های دنیا
سیاهی چادرت را از چشمت بیندازد...
هر وقت دلت را زدند
از تیرگی چادرت...
سیاهی کعبه را به یاد بیاور
که همرنگ توست...
بانویِ همرنگِ خانه یِ خدا...
افتخار کن به رنگِ چادرت..
که همرنگِ چادرِ خانه خداست...
بر دهان هرچه رنگ است میزند ..
رنگین کمان چادر مشکی ما..
[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:41 ] [ امین ریاضی زاده ]

مردانی از جنس نور تاریخ ایران به خود می بالد برای داشتن چنین مردانی

[ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:39 ] [ امین ریاضی زاده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

(( بسم الله الرحمن الرحیم))
دیروز پدران وبرادران ما درصف خون وحماسه ایستادند تا مابمانیم.....!
امروز آمده ایم تاامانت کربلا رابه عاشورائیان برسانیم
دیروز کلاشینکف بود و مین شهادت و امروز قلم واندیشه وعشق!
جهادبابی است که خداوند جز بر خواص خود نمی گشاید
وجهاد تا آخرین نفس ادمه دارد....